خاطرم نیست تو از بارانی

             یا که از نسل نسیم

            هر چه هستی گذرا نیست هوایت ،بویت

            فقط آهسته بگو

           با دلم می مانی...

((جنگ های حضرت علی در دوران خلافت))     

جنگ جمل

بین:حضرت علی (ع) و عایشه

جنگ صفیّن

بین:معاویه و حضرت علی (ع)

جنگ نهروان

بین:خوارج و حضرت علی (ع)

نکته ی 1:در جنگ جمل طلحه و زبیر که قبلا عضو سپاه حضرت علی بودند،در سپاه عایشه شرکت داشتند.

نکته ی 2:قاتل حضرت علی ابدالرحمن ابن ملجم بود.

نکته ی 3:در جنگ صفیّن همه کاره ی سپاه حضرت علی غیر از خودش،مالک اشتر بود و همه کاره ی سپاه معاویه هم عمرو عاس بود.

هنوز' مهر 'است ...و پر از بوی خاطرات رنگی،مهر است و مهر یعنی آغاز، آغاز روزهای تلخ و شیرین مدرسه ،اغاز دلواپسی و اظطراب ، آغاز همشاگردی, آغاز دوستی . سلام، سلام . وهمین  کافی بود برای شروع یک دوستی و بعد دست در دست هم ... دوستی ما نیز اینگونه آغاز شد.هنوز خیلی بچه بودیم و خودمان هم گمان نمی بردیم که این دوستی تاب بیاورد این همه .و زمان می گذشت و می گذشت و هنوز ما با هم بودیم در کنار هم روی یک نیمکت و همیشه.  و تصور من از دوستی همین بود و بود تا که می شنیدم ومی دیدم  حسرت دیگران را به خودمان و دوستی مان و این شد که ما رسیدیم تا اینجا. دوست من می دانی! این اولین سال است از آن شروع تا به امروز که روز تولدم را با صدا و تبریک تو شروع نکردم! الان یک هفته است و هر روز ذهن من با تو سخن میگوید از همه ی روزها و چه خوب فرصتی است شاید هیچگاه اینگونه خاطرات این همه سال را مرور نکرده بودم و خودمان را، آن روزهای خودمان را اینچنین به نظاره ننشسته بودم گویا بی تو مجال بیشتری بود برای  به تو فکرکردن تا با تو.به یکباره خاطرات تمام این سال ها به ذهنم هجوم آورند و من متعجبانه دو دختر معصوم و ساده مدرسه ای را میدیدم که برای کمی بیشتر با هم بودن چه کارها که نمی کردند از  التماس به پدر و مادر گرفته تا هزار جور ترفند برای معلم که جدایمان نکند از هم سر کلاس! که فاجعه ای بود برایمان. و آن تقلب های سر امتحان که بیشتر ازآن که به فکرخودمان باشیم  به فکرهم بودیم و نمره خوب همدیگر. و تولد هایمان که چه شورو اشتیاقی در آن نهفته بود یادم نیست که از کی ولی یادمه که از خیلی قبلش منتظر بودیم و روز شماری می کردیم برای رسیدنش  یک جشن چند روزه بود برایمان ، به راحتی دست بردارش نبودیم . تا آخر مهر هنوز تولد من بود و یک بهانه ی بی دردسر که بدون غرولند بزرگترها بیشتر با هم باشیم وای که چقدر باید چانه می زدیم!  وبعد روزهای نوجوانی بود که شروع می شد وعشق های خام آن دوره و درد دلهای بی پایان و دلداری و نصیحت و اشک و آه و شانه و آغوش گرم همدیگر... و پشت سرش جوانی و.... از کی کمرنگ شدیم دوست من یادت هست ؟ ازکی دیدارهایمان یک روز درمیان و دو روز درمیان و... شد؟ از کی و چگونه به" بی هم بودن " انس گرفتیم ؟چگونه به اینجا رسیدیم؟ به سالی چند بارِ انگشت شمار هم دیگر را دیدن؟!! ولی خب هنوز تولدها را داشتیم هرچند کمرنگ تر، ولی داشتیم. تو هنوز هر ساله  با" رزقرمز" می آمدی و من با یک دسته "نرگس " . یک بار همین دو سه سال پیش که خودم را برایت لوس کردم که چرا تولد من  فصل" نرگس"  نیست  سال بعد که بنا به دلایلی میهمانی تولد من تا در آمدن " نرگس ها"  به تعویق افتاده بود تو یادت بود که اینبار با "نرگس"  بیائی به دیدنم! پس باورم نیست مرا و این روز را از یاد برده باشی ..'مهر 'است هنوز و من منتظرم

بارانی باید...

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...

                      باز روشن می شود زود

             تنها فراموش مکن این حقیقتی است :

                   بارانی باید ، تا که رنگین کمانی بر آید

و لیموهائی ترش  تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهائی در زحمت

تا که از ما، انسانهائی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

                                        خواهی دید.

 

http://xs744.xs.to/xs744/09425/libra563.jpg


با من بگو

از هزار هزاران سال دیگر

اما مگو از "هرگز"

تلخی زهر "هرگز" را

         در جام زندگی ام مریز

بگذار تا

پنجره ی انتظار باز باشد

                       هنوز

شاید که روزی

نسیم وصل

 بوزد

بر جان این خسته ترین!

...

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»

...