گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟



روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.


مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!!!



وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

مرد نماز گزار و شیطان

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

کم هزینه ترین لذت های دنیا

گه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم...در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...
 
 1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
 
 2 -سعی كنیم بیشتر بخندیم.
 
 3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
 
 4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
 
 5 -گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
 
 6 - بیشتردعا كنیم.
 
 7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
 
 8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
 
 9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.
 
 10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
 
 11- زیر دوش آواز بخوانیم.
 
 12-سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
 
 13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
 
 14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
 
 15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!
 
 16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
 
 17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
 
 18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمع‌آوری كنیم.
 
 19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
 
 20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
 
 21- گاهی از درخت بالا برویم.
 
 22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
 
 23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
 
 24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
 
 25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
 
 26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
 
 27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
 
 28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
 
 29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.
 
 30- زیر باران راه برویم.
 
 31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
 
 32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
 
 33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
 
 34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
 
 35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
 
 36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
 
 37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
 
 38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
 
 39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
 
 40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.

درد..

درد...

چو دي ز عشق من آگه شد و شناخت مرا

                                     به اولين نگه از شرم آب ساخت مرا

 به يک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولي

                                      در انتظار نگاه دگر گداخت مرا

 به چنگ بيم رگ جانم آشکار سپرد

                                      ولي چنان که نفهميد کس نواخت مرا

ز عافيت شده بودم تمام نقد حضور

                                      به حيله برد دل عشق‌باز و باخت مرا

سواد اعظم اقليم عافيت بودم 

                                     خراب ساخت سواري به نيم تاخت مرا

من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق

                                     که هرگز از خنکي آن هوا نساخت مرا

من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق

                                     به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا

 به دردمندي من کيست محتشم که الم

                                    به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا

یه توپ دارم قلقلیه  سرخ و سفید و آبیه و...؟؟؟؟؟

یه توپ دارم قلقلیه

سرخ و سفید و آبیه

می‌زنم زمین، هوا می‌ره

نمی‌دونی تا کجا می‌ره

من این توپو نداشتم

مشقامو خوب نوشتم

بابام بهم عیدی داد

یه توپ قلقلی داد

یه توپ دارم قلقلیه :

از آنجا که همه‌ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ‌های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می‌خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می‌توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می‌خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه‌های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.

سرخ و سفید و آبیه:

این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان‌ دهنده‌ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می‌داند!

می‌زنم زمین هوا می‌ره/ نمی‌دونی تا کجا می‌ره:

این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه‌ی زمین را نقض می‌کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.

من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:

فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و … باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست‌ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند.

بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:

این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه‌ی مبالغه استفاده کرده است.

و موج مصراع آخر

شبیه بندر سردی که در تلاطم بود

همیشه در پس تردیدهای خود گم بود

تمام اسکله را چشم او قدم می زد

تمام اسکله را با تمام مردم بود

به داس ماه پریشان نگاه تلخی کرد

هوا ، هوای گناه و هوای گندم بود

چهار فصل خدا را خزان درو می کرد

درانتظار نفسهای فصل پنجم بود

و فکر کرد به ماهی شدن به دریا ، موج

به غوطه ای که ندانست بار چندم بود

- سلام حضرت دریا، سلام حضرت موج!

سلام های لبالب که بی علیکم بود

و موج مصرع آخر دهان او را بست

دهان شاعر لالی که در تکلّم بود!

میرزا ابولقاسم اصفهانی

[ویرایش] تبار

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی، معروف به میرزا بزرگ از سادات فرزند سیدالوزراء میرزا عیسی، از مردم هزاوه فراهان از توابع اراک بود.اجداد او صاحب نام بودند و چند تن از آنان به خدمات مهم دولتی اشتغال داشتند. او در سال ۱۱۹۳ هجری قمری به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و در تهران کارهای پدر را انجام داد و در آغاز جوانی علوم متداوله را آموخت.

[ویرایش] زندگی سیاسی

میرزا ابوالقاسم سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفر‌های جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.

در سال ۱۲۳۷ هجری قمری پدرش میرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد و لقب «سیدالوزراء» و «قائم‌مقام» یافت و به وزارت نایب‌السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و همچنین اختلاف «بزیمکی (خودی)» و «اوزگه (بیگانه)» به وجود آمد. قائم مقام که ذاتا مردی بینا و مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یکسال وزارت در اثر تـفقین بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند.

اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال ۱۲۴۱ هجری قمری دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب‌السلطنه منصوب شد. در سال ۱۲۴۲ هجری قمری فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد، تا درباره صلح یا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در این مجلس تـقریبا عقیده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقیده همه با مقایسه نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روسها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه‌ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند.

پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس ادامه یافت و به شکست ایران انجامید؛ تا در ماه ربیع الثانی سال ۱۲۴۳ هجری قمری برابر با نوامبر ۱۸۲۷ میلادی قوای روس به فرماندهی گراف پاسکوویچ تا تبریز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجویی کرد و با دستورهای لازم و اختیار نامه عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.

میرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جدیت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامی خانواده عباس میرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقـتدر دیگر در فرزندان او مستـقر کرد.

عهدنامه ترکمنچای در پنجم شعبان ۱۲۴۳ هجری قمری برابر ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی به خط قائم مقام تـنظیم و امضا شد و قائم مقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد، و درباره آن توضیحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهدنامه بایستی به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار دیگر به پیشکاری آذربایجان و وزارت ولیعهد به تبریز مراجعت کرد.

عهدنامه ترکمنچای

در اوایل سال ۱۲۴۹ هجری قمری نایب‌السلطنه برای دفع فتـنه یاغیان افغانی عازم هرات شد و قائم مقام را نیز همراه برد. عباس میرزا که بیماری سل داشت، در مشهد بستری شد و فرزند خود، محمد میرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا درگذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمی‌دانست، با یارمحمدخان افغانی عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد میرزا در ماه صفر سال ۱۲۵۰ هجری قمری به تهران وارد شد و در همان ماه جشن ولیعهدی او به جای پدر برپا شد و ولیعهد ایران به فرمانروایی آذربایجان و قائم‌مقام به وزارت او عازم تبریز شدند.

چندی نگذشت که فتحعلی شاه در جمادی الاخر سال ۱۲۵۰ هجری قمری در اصفهان درگذشت. این خبر به آذربایجان رسید و محمد شاه قصد عزیمت به پایتخت را کرد. قائم مقام٬ جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبیل زندانی بودند، نابینا کرد و وسایل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبریز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودی به همراهی قائم‌مقام به تهران حرکت کرد و روز ۱۴ شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاری برگزار و قائم مقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداری شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و سایر اعمام شاه و گردنکشان دیگر را به جای خود نشاند. اما با این همه خدمت، به صدارت محمد شاه دیر نپایـید و سختگیریهای او و سعایت حاسدان و مخصوصا فتـنه انگیزیهای بیگانگان، عاقبت شاه را بر وی بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل یـیلاقی خانواده سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند و بدین قرار به زندگانی مردی که از بزرگان ایران و ابلغ المترسلین آن زمان بود، در سال ۱۲۵۱ هجری قمری پایان داده شد.

سید جمال الدین اسدآبادی

نظر به شهرت بهزاد طی قرنها کسان بسیاری کارهای او را تقلید کرده‌اند و نامش را بر تصویرهای بیشمار گذاشته‌اند از اینرو تمیز دادن تصویرهای اصلی او کار دشواری است. این تحقیقات مخصوصاً پس از برپا شدن نمایشگاه هنر ایرانی در لندن (۱۹۳۱ م.) تا حدی به نتیجه رسیده‌است. اساس اطلاعاتی که از کار او در دست است تصویرهایی است که با امضای اصیل او در نسخه‌ای از بوستان سعدی نقش شده. و اینک در کتابخانهٔ ملی قاهره مخزون است. شیوهٔ بکار بردن رنگهای گوناگون و درخشان تصویرها از حساسیت عمیق بهزاد نسبت به رنگها حکایت می‌کند. از این تصویرها چنین برمی‌آید که بهزاد بیشتر برنگهای به اصطلاح «سرد» (مایه‌های گوناگون سبز و آبی) تمایل داشته، اما در همه جا با قرار دادن رنگهای «گرم» (بخصوص نارنجی تند) در کنار آنها، به آنها تعادل بخشیده‌است. تناسب یک یک اجزای هر تصویر با مجموعهٔ آن تصویر شگفت‌انگیز است. شاخه‌های پرشکوفه و نقش کاشی‌ها و فرشهای پرزیور زمینهٔ تصویرها نمودار ذوق تزیینی و ظرافت بی‌حساب بهزاد است. اما بیش از هر چیز واقع‌بینی اوست که کارهایش را از آثار نقاشان پیش از او متمایز ساخته‌است. این واقع‌بینی بخصوص در تصویرهایی بچشم می‌خورد که صرفاً جنبهٔ درباری ندارد و نشان‌دهندهٔ زندگی عادی و مردم معمولی است (شیر دادن مادیانها به کره‌ها در مزرعه، تنبیه کسی که به حریم دیگری تجاوز کرده، خدمتکارانی که خوراک می‌آورند، روستائیان در کشتزار و غیره). دیگر اینکه صورت آدمها به صورت عروسک‌وار و یکنواخت نقاشیهای پیش از بهزاد شبیه نیست. بلکه هر صورتی نمودار شخصیتی است و حرکت و زندگی در آن دیده می‌شود. آدمها در حال استراحت نیز شکل و حالاتی طبیعی دارند. بر کارهای دیگری که به بهزاد منسوب است امضای مطمئنی دیده می‌شود. به این جهت، تنها سبک تصویرها (ترکیب بیمانند نقشهای تزئینی با صحنه‌های واقعی) می‌تواند راهنمائی برای تمیز دادن کارهای اصیل او بشمار آید. در میان تصویرهای بیشماری که در کتابها یا جداگانه بنام بهزاد موجود است اختلاف عقیده میان خبرگان بسیار است. اما بهرحال بسیاری از این کارها اگر ازآن خود استاد نباشند وابسته به مکتب او هستند. برخی از کتابهایی که با تصویرهای منسوب به بهزاد مزین‌اند ازین قرارند:

  • خمسهٔ امیر علیشیر نوائی (مورخ ۸۹۰ ه‍ . ق.، در کتابخانهٔ بودلیان).
  • گلستان (مورخ ۸۹۱ ه‍ . ق. جزء مجموعهٔ روچیلد پاریس).
  • خمسهٔ نظامی (مورخ ۸۴۶ ه‍ . ق. موزهٔ بریتانیائی).
ساختن قصر خورنق، اثری از استاد کمال‌الدین بهزاد

نفوذ بهزاد بیش از هر چیزی در کار شاگردان او دیده می‌شود. برخی از شاگردانش، مانند قاسم‌علی و آقا میرک، در کار خود بیش و کم به پای استاد رسیدند. با آنکه در زمان صفویه سبک مینیاتورسازی بار دیگر دچار تحول شد، نزدیک نیم قرن پس از بهزاد نفوذ او در کار نقاشان بچشم می‌خورد. نقاشان هراتی سبک بهزاد را به بخارا بردند و آنرا در دربار خاندان شیبانی پرورش دادند. کتابی بنام مهر و مشتری که در ۹۲۶ ه‍ . ق. در بخارا استنساخ شده نمودار آن است که سبک بهزاد در بخارا بهتر از تبریز حفظ شده‌است. مهاجرت برخی از نقاشان سبب اشاعهٔ سبک بهزاد در هندوستان نیز گردید.

نامه ی دختری برای پدرش


نازنين كوچولو دفترش را باز كرد و از وسط دفتر كاغذي جدا كرد و مدادش را درون دستش گرفت و شروع كرد به نوشتن نامه يه نامه براي پدرش نازنين تازه رفته بود مدرسه و تازه ميتونست بنويسد و ميخواست براي پدرش نامه بنويسد او شوع كرد به نوشتن
سلام با بايي منم نازنين اره بابا منم ياد گرفتم بنويسم بابا راستي چرا رفتي من خيلي دلم برات تنگ شده ماماني ميگه رفتي پيش خدا بابا خدا نميزاره بياي پيش ما اخه من دلم برات خيلي تنگ شده بابا دلم براي بغل كردنات تنگ شده بيا ديگه بابا به خدا بگو كه بزاره بياي مگه خدا بچه ها را دوست نداره خوب برو بهش بگو ميخواهم برم پيش نازنينم بابا مامان هم دلش برات تنگ ميشه من ميفهمم اون فكر ميكنه من هنوز بچه هستم و نميدونم گريه يعني چي بابا من ديگه ميدونم گريه چيه ادم وقتي دلش براي كسي تنگ ميشه اب از چشماش مياد بابا درست گفتم مگه نه مامان هم يواشكي گريه ميكنه و دل اونم براي تو تنگ شده بابايي من ديگه بزرگ شدم و شيطوني نميكنم قول ميدم اذيتت نكنم و وقتي گفتي نازنين بابا خسته ام بزار استراحت كنم ميزارم راحت استراحت كني بيا ديگه بابايي
راستي بابايي تخليه يعني چي بابا تخليه كن بده اخه اون اقاهه صاحبخونه ديروز به مامان ميگفت زينت خانوم ديگه بايد تخليه كنيد مامان هم كلي ناراحت شد وقتي بهش گفتم مامان چي شده هيچي نگفت بابا بگو ديگه تخليه كن بده
بابايي عروسكم هم دلش برات تنگ شده بيا ديگه بابا تو مدرسه مسخرم ميكنند همه باباشون مياد دمه مدرسه و ميبرشون خونه ولي من بايد تنها بايد بيام خونه بابا انقدر بده ادم تنها بياد خونه باباشم باهاش نباشه تو مگه نمي گفتي نميخواهم دخترم ناراحت باشه پس بيا تا من به دوستام تو رو نشون بدم و بگم اين بابايي مهربون خودمه اخه به اونا گفتم بابام يه روز مياد مگه نه بابايي تو يه روز بر ميگردي من ميدونم خدا ميزاه تو بياي خونه
نازنين نامه را تمام كرد و با دستاي كوچولوش اونو گذاشت تو پاكت و دو يد تو اشپزخانه داد زد مامان نامم تموم شد مادر نگهي كرد به نازنين و گفت افرين دخترم حالا برا كي نامه نوشتي مادر تعجب كرد گفت بده ببينم دخترم و نازنين نامه را دست مادرش داد روي ان با دستخط كودكانه ايي نوشته بود ادرس اسمان ,خونه خدا,نامه براي بابايي
مادر نازنين چشمانش پر از اشك شد و نازنين را بغل كرد و شروع كرد به گريه نازنين هم مدام يگفت گريه نكن ماماني بابا مياد اين نامه كه بهش برسه بر ميگرده و مادر نازنين گريه كنان ميگفت اره دخترم بابايي بر ميگرده.......................

خدا یا کفر نمی گویم!


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فق

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دش

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

وار است

ی ‌دیوار بگشایی

ر پوشی

اشعار ناصر خسرو


  نگاه راست گوي بود گويا
چون دو گوا گذشت بر آن دعوي
معروف نيست قول تو زي ترسا
گر زي تو قول ترسا مجهول است
تو ليل قدر داري و او يلدا
او بر دوشنبه و تو بر آدينه
از نور و ظلمت و تبش و سرما
بر روز فضل روز به اعراض است
بهتر به چيست؟ خيره مکن صفرا
روز و شب تو از شب و روز او
وز ما فزون نبود رسول ما
موسي به قول عام چهل رش بود
اي مرد، نه مگر به قد و بالا
پس فضل فاضلان نه به اعراض است
مفزاي طول پيرهن و پهنا
بفزاي قامت خرد و حکمت
شايدت اگر جسد نبود بويا
بويات نفس بايد چون عنبر
نادانت با سپاه بود تنها
تنها يکي سپاه بود دانا
بهمان بن فلان ز فلان دانا
غره مشو بدانچه همي گويد
ورني هميت رنجه کند سودا
کز ديده بر شنوده گوا بايد
بي حد و منتهاست در و نعما
گويند عالمي است خوش و خرم
بر تختهاش تکيه‌گه حورا
صحراش باغ و زير نهفتش در
والا و خوب و پر نعم و آلا
آن است بي‌زوال سراي ما
تابنده همچو مشتري از جوزا
وين قول را گواست در اين عالم
بر روي مي نقاب کند ديبا
زيرا که خاک تيره به فروردين
دري که مشک بوي کند صحرا
وز چوب خشک در فرو بارد
خورشيد بي نوا شود و شيدا
وين چهره‌هاي خوب که در نورش
در خاک و باد و آتش و آب اينها
داني که نيست حاضر و نه حاصل
اين دل پذير و نادره معني‌ها
بي شکي از بهشت همي آيد
پس زنده و طري بود و زيبا
وانچ او ز دور مرده کند زنده
بل بر مجاز گفته شود کانجا
پس جاي چون بود، چو بود زنده؟
چندين گواهيت بدهند آنا
برگفته‌ي خداي ز کردارش
در امهات و زاتش و در آبا
بر قول ار به جمله گوا يابي
رازي خدائي است نهان ز اعداد
وانچ از قرانش نيست گوا عالم
کز خلق نيست هيچ کسش همتا
تاويلش از خزانه‌ي آن يابي
اميد مر تو را و مرا فردا
فردي که نيست جز که به جد او
برهان ز کل عالم، وز اجزا
چون و چرا ز حجت او يابد
بي‌عقل نيست چون و نه نيز ايرا
چون و چراي عقل پديد آيد
پرسيدنت ازين نبود يارا
اي بي‌خرد، چو خر زچرا هرگز
چون و چرا همي کندت رسوا
چون و چرا عدوي تست ايرا
تو بربطي به گفتن بي‌معنا
چون طوطيان شنوده همي گوئي
از خواجه امام گفت يکي برنا
ور بر رسم ز قولي، گوئي کاين
چيزيت معجزات مگر غوغا
پيغمبري وليک نمي‌بينم
گر خوانده‌اي در اول موسيقا
نظمي است هر نظام پذيري را
تا چيست انتهاش و چه بد مبدا؟

اشعار ناصر خسرو

کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب
بر من بيچاره گشت سال و ماه و روز و شب
موي من مانند روز و روي تو مانند شب
گشت بر من روز و شب چندانکه گشت از گشت او
فتنه سازد خويشتن را چون به دست آرد عزب
اي پسر گيتي زني رعناسب بس غرچه فريب
او همي بر تو بخندد روز و شب در زير لب
تو ز شادي خندخند و نيستي آگاه ازان
چون کني بر خيره او را کز تو بگريزد طلب؟
چون خوري اندوه گيتي کو فرو خواهدت خورد؟
کو همي کوشد هميشه کز تو بربايد سلب؟
چون طمع داري سلب بيهوده زان خونخواه دزد
چند جوئي در سراي رنج و تيمار و تعب؟
اي طلبگار طرب‌ها، مر طرب را غمروار
ور نه‌اي مجنون چرا مي‌پاي کوبي در سرب؟
در هزيمت چون زني بوق ار بجايستت خرد؟
ياد چون آيد سرود آن را که تن داردش تب؟
علم حکمت را طلب کن گر طرب جوئي همي
آن بحق ديوانگي باشد مخوان آن را طرب
آنکه گويد هياهوي و پاي کوبد هر زمان
عالم‌السري تو فرياد از تو خواهم، آي رب
من به يمگان در به زندانم از اين ديوانگان
از که جويم جز که از فضلت رهايش را سبب؟
اندر اين زندان سنگين چون بماندم بي‌زوار
هم زبان و هم نشين و هم زمين و هم نسب
جمله گشته ستند بيزار و نفور از صحبتم
جاهل از تقصير خويش و عالم از بيم شغب
کس نخواند نامه‌ي من کس نگويد نام من
در مبارک ذکر خود گفته‌است نام بولهب!؟
چون کنند از نام من پرهيز اينها چون خداي
پاکتر زان کز دم آتش برون آيد ذهب
من برون آيم به برهان‌ها ز مذهب‌هاي بد
بر سرم فضل من آورد اين همه شور و جلب
عامه بر من تهمت ديني ز فضل من برند
مر مرا هم شعر و هم علم حساب و هم ادب
ور تو را از من بدين دعوي گوا بايد گواست
واندکي چر بو پديد آيد به ساعت بر قصب
سختيان را گرچه يک من پي دهي شوره دهد
پيش محراب اندرم با ترس و با بيم و هرب
مي‌فروش اندر خرابات ايمن است امروز و من
رنج و بيم و سختي اندر دين ببينم يک ندب
عز و ناز و ايمني‌ي دنيا بسي ديدم، کنون
ريگ آموي است بيم و ايمني رود فرب
ايمني و بيم دنيا همبر يک ديگرند
چون نيارد بر درخت از بن چه باشد جز حطب؟
چون نخواهد ماند راحت آن چه باشد جز که رنج؟
سوي دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب
گز ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد
گرچه از سر گين برون آيد همي تاک عنب
عيب نايد بر عنب چون بود پاک و خوب و خوش
نزد مردم مر رجب را آب و قدر و حرمت است
من به يمگان در نهانم، علم من پيدا، چنانک
خاک پاي خاطر من چيست؟ اشعار و خطب
مونس جان و دل من چيست؟ تسبيح و قران
اين سه چيز است اي برادر کار عقل مکتسب
راست گويم، علم ورزم، طاعت يزدان کنم
راستي قيمت پديد آرد خشب را بر خشب
مايه و تخم همه خيرات يکسر راستي است
مردم بي علم و طاعت گاو باشد بي ذنب
مردم از گاو، اي پسر، پيدا به علم و طاعت است
يک رمه بيگانگان را تات نفزايد عطب
از پس پيغمبر و حيدر بدين در ره مده
نامدار و مفتخر شد بقعت يمگان به من
کي شود زندان تاري مر تورا بستان خوش؟

شعر های نسیم شمال

دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست
راه مرو ! چشم ! دو پایم شکست
حرف مزن ! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ! ببستم دهن
هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن
خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم ! کور شوم ! کر شوم !
لیک محال است که من خر شوم

__________________
خدایا دریغا اینا عاشق نمیشن


با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش كه من غرق گناهم هر شب

مي نويسم د ي د ا ر
تو اگر بي من و دلتنگ مني
يك به يك فاصله ها را بردار
این مردم کوکی چی میگن؟

حکایتی پند اموز :نصیحت:
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.  :تعجب:

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ماست

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

 من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

                                    سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش  خش گام تو تكراركنان 

                             مي دهد آزارم

و من انديشه كنان 

غرق اين پندارم

كه چرا

   خانه ي كوچك ما

                       سيب نداشت!

-------------------------------------------
لبخند زيباي خدا :
-------------------------------------------

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.

دهنده بي منت، فقط الله است و بس !

( منبع : پرشين استار )

معجزه

وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود , شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنيد كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد . سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود . دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه ميكرد , ولي داروساز توجهي نميكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت . داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه ميخواهي ؟ دخترك جواب داد : برادرم مريض است , ميخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد !؟ دخترك توضيح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چيزي رفته و بابايم ميگويد كه فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد , من هم ميخواهم معجزه بخرم , قيمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم . چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خيلي مريض است , بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است . من كجا ميتوانم معجزه بخرم ؟ مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت , از دخترك پرسيد : چقدر پول داري ؟ دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت : آه چه جالب , فكر ميكنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد ! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : ميخواهم برادر و والدينت را ببينم , فكر ميكنم معجزه برادرت پيش من باشد . آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود .فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت . پس از جراحي , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود , ميخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم ؟دكتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 سنت !

خاطرم نیست تو از بارانی

             یا که از نسل نسیم

            هر چه هستی گذرا نیست هوایت ،بویت

            فقط آهسته بگو

           با دلم می مانی...

بارانی باید...

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...

                      باز روشن می شود زود

             تنها فراموش مکن این حقیقتی است :

                   بارانی باید ، تا که رنگین کمانی بر آید

و لیموهائی ترش  تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهائی در زحمت

تا که از ما، انسانهائی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

                                        خواهی دید.

 

http://xs744.xs.to/xs744/09425/libra563.jpg


با من بگو

از هزار هزاران سال دیگر

اما مگو از "هرگز"

تلخی زهر "هرگز" را

         در جام زندگی ام مریز

بگذار تا

پنجره ی انتظار باز باشد

                       هنوز

شاید که روزی

نسیم وصل

 بوزد

بر جان این خسته ترین!

...

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»

...

بهلول

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد  که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن  مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت  از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول  به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟

ادامه نوشته

بهلول

آورده اند كه بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي نمود. شيادي چون شنيده بود كه بهلول ديوانه است جلو آمد و گفت: اگر اين سكه را به من بدهي در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم!بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست كه سكه هاي او از مس است و ارزشي ندارد به آن مرد گفت به يك شرط قبول مي نمايم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني . شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با اين خريت فهميدي سكه در دست من است از طلاست. من نمي فهمم كه سكه هاي تو از مس است. آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود.

ژان شاردن

ژان شاردن.

ژان شاردن (۱۶ نوامبر ۱۶۴۳ - ۵ ژانویهٔ ۱۷۱۳) جواهرفروش و سیاح فرانسوی بود که کتاب ۱۰ جلدی «سفرهای سِر ژان شاردن»[۱] به عنوان یکی از بهترینِ کارهای پژوهشگران غربی دربارهٔ ایران و شرق نزدیک برشمرده می‌شود.


زندگینامه

ژان‌ شاردن‌ در سال‌ ۱۶۴۳ میلادی، در شهر پاریس‌ دیده به جهان گشود و در همان‌ محل‌ به‌ تحصیل‌ پرداخت. پدرش جواهرساز بود و او از کودکی آشنایی با سنگهای‌ قیمتی‌ و فن‌ جواهرسازی‌ را آموخت‌.

خانوادهٔ او که از فرقهٔ پروتستان هوگِنو بودند، با کلیسای کاتولیک و مقامات رسمی فرانسه مشکل داشتند، به همین روی، او علاقه‌ای به ماندن در فرانسه نداشت و در ۲۲ سالگی نخستین سفر خود را آغاز کرد که در این سفر ۶ ساله (۱۶۶۴-۱۶۶۵ م‌.) ایران بیش از دیگر کشورها توجه او را به خود جلب نمود.

در سفر دومش (۱۷ ماه‌ اوت‌ ۱۶۷۱ م‌.) که خانم بازرگانی به نام لسکو او را همراهی می‌کرد، در گرجستان به سبب مزاحمت طایفه‌ای در آنجا همه چیز خود را از دست دادند و سرانجام در تابستان‌ ۱۶۷۳ م‌. به‌ اصفهان رسیدند و تا سال‌ ۱۶۷۷ م‌. در این‌ شهر اقامت‌ کردند. سپس به هندوستان رفته و پس از دو سال آنجا را به مقصد اروپا ترک کرد. این سفر آخرین سفر او به ایران بود. او لقب‌ «تاجرشاه‌» را ازشاه‌ عباس‌ دوّم‌ دریافت کرد

حاج ميرزا حبيب خراساني

حاج ميرزا... شاعر خراساني از خاندان شهيدي . وي پسر حاج ميرزا هاشم پسرميرزا هدايت اللّه پسر ميرزا مهدي خراساني شهيد در سال 1266 ه' . ق. در فتنه سالاري و ايامي که شهر مشهد در محاصره بوده پا به عرصه وجود گذاشت و پس از طي دوران کودکي در دامان علم و ادب و فضل و کمال تربيت يافت و بنا به استعداد ذاتي در تحصيل علومي که در آن عصرمعمول و متداول بود خود را به پايه اي رساند که...

ادامه نوشته

خدا همیشه با ماست.

مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید. مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم! ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید. مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد... مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم... پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد. ما خدا را گم می کنیم در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد... خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست... تا به حال چند بار شادیهایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا بحال به او گفته ایم که چقدر خوشبختیم؟؟ که چقدر همه چیز خوب است؟ که چه خوب او هست؟؟ خیال می‌کنیم تنها زمانیکه به خواسته خود رسیده‌ایم او ما را دیده و حس کرده است اما... گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست...


حافظ شيرازي

حافظ شيرازي

 

زندگينامه

شمس‌الدين محمد ملقب به خواجه حافظ شيرازي و مشهور به لسان‌الغيب از مشهورترين شعراي تاريخ ايران و از تابناك ترين ستارگان آسمان علم و ادب ايران زمين است كه تا نام ايران زنده و پابرجاست نام وي نيز جاودانه خواهد بود. با وجود شهرت والاي اين شاعر گرانمايه در خصوص دوران زندگي حافظ به‌ويژه زمان تولد او اطلاعات دقيقي در دست نيست، ولي به حكم شواهد و قرائن ظاهراً شيخ در حدود سال 726-727 ه.ق در شهر شيراز كه به آن صميمانه عشق مي ورزيده به دنيا آمده است. اطلاعات چنداني از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نيست. ظاهراً پدرش بهاءالدين نام داشته و در دوره سلطنت اتابكان سلغري فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده است. مادر شمس الدين زني كازروني بوده است و خانه ايشان در دروازه كازرون شيراز واقع بود. شمس الدين در دوران كودكي يتيم مي شود و براي امرار معاش يك چندي در نانوايي به خميرگيري مي پردازد. با تمام مشكلات به‌دليل علاقه وافري كه به علم آموزي داشت به مكتب روي آورد و پس از سپري نمودن علوم و معلومات معمول زمان خويش به محضر علما و فضلاي زادگاهش شتافت. بيست سال بيشتر نداشت كه به يكي از مشاهير علم و ادب ديار خود بدل گشت. وي از جمله شاعراني است كه در ايام حيات خود شهرت يافت. حافظ علاوه بر اندوخته هاي علمي و ادبي خود قرآن را به 14 روايت از حفظ داشت و با صداي خوش مي خواند. از اين رو تخلص حافظ را براي خويش برگزيد. نخستين جامع ديوان حافظ محمد گلندام است و بنابر تصريح اين دوست و هم‌درس خواجه، حافظ به جمع آوري غزل‌هاي خويش رغبتي نشان نمي داد. از اين رو بعد از وفات او محمد گلندام غزل‌هاي وي را براساس حروف الفبا دسته‌بندي و جمع آوري كرد. حافظ به سال 729 ه. ق در شيراز وفات يافت. آرامگاه حافظ در باغ زيبايي در شيراز واقع شده است كه به حافظيه معروف است و قبله اهل دل گشته.

به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه نوشته

دردودل شاعرانه

ملــکا ذکر تو گویم که تو شــاهی و خـدایی نروم جز به همان ره , که توام راه نمایی همـه درگاه تو جویم همه از فضـــل تو پویم همه توحید تو جویم , که به توحید سزایی بری ازرنج و گــدازی , بری ازدرد و نیازی بری از بیم وامیدی بری ازچون و چرایی نتوان وصف تو گفتن که تودروصف نگنجی نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی همه غیــبی تو بدانی همه عیــبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی , همه کمّی تو فزایی لب و دنــدان سنـــایی همه توحـــــید تو گوید مگر از آتــش دوزخ بودش روی رهــــایی سنایی غزنوی

مادر ...تمام جان من.....

مادر من فقط یک چشم داشت . من از او متنفر بودم ... او همیشه مایه خجالت من بود.


او برای امرار معاش خانواده ، برای معلم ها و بچه های مدرسه غذا می پخت .


یک روز آمده بود دم در مدرسه که من را با خود به خانه ببرد ، خیلی خجالت کشیدم . آخه او چطور می توانست این کار را بامن بکند ؟


روز بعد یکی از همکلاسی ها من را مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم دارد ، دلم میخواست یک جوری خودم را گم و گور کنم . کاش زمین دهن باز می کرد و من را ..


کاش مادرم یک جوری گم و گور می شد...


روز بعد بهش گفتم اگر واقعاً میخواهی من را بخندانی و خوشحال کنی چرا نمیمیری ؟


او هیچ جوابی نداد....


دلم میخواست از آن خانه بروم و دیگر هیچ کاری با او نداشته باشم.


سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم ، آنجا ازدواج کردم ، برای خودم خانه خریدم ، زن و بچه و زندگی...


از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یک روز مادرم به دیدن من آمد او سالها من را ندیده بود و همینطور نوه هایش را .


وقتی دم در ایستاده بود بچه ها به او خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، آنهم بی خبر.


سرش داد زدم :چطور جرأت کردی بیایی به خانه من و بچه ها را بترسانی؟ گم شو از اینجا! همین حالا .


او به آرامی جواب داد :خیلی معذرت میخواهم ، مثل اینکه آدرس را عوضی آمده ام و بعد فوراً رفت .


روزی یک دعوتنامه شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه به خانه من در سنگاپور آمد.


بعد از مراسم ، به آن کلبه قدیمی خودمان رفتم ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتند که او مرده است .


آنها نامه ای از او به من دادند، متن نامه چنین بود :


ای عزیزترین پسرم ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، من را ببخش که به خانه تو آمدم و بچه های تو را ترساندم


دلبندم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم


آخر میدانی ... وقتی تو خیلی کوچک بودی تو یک تصادف یک چشمت را از دست دادی ، به عنوان یک مادر نمی توانستم تحمل کنم ، بنابر این یک چشم خودم را به تو دادم ...


برای من افتخار بود که پسرم میتوانست با آن چشم به جای من دنیای جدید را بطور کامل ببیند.


تقدیم به همه ی مادران

مي گويند : که تنها يک دقيقه طول مي کشد تا دوستي را پيدا کنيد ،
 يک ساعت طول مي کشد تا از او قدرداني کنيد ،
 اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد