درد..
چو دي ز عشق من آگه شد و شناخت مرا
به اولين نگه از شرم آب ساخت مرا
به يک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولي
در انتظار نگاه دگر گداخت مرا
به چنگ بيم رگ جانم آشکار سپرد
ولي چنان که نفهميد کس نواخت مرا
ز عافيت شده بودم تمام نقد حضور
به حيله برد دل عشقباز و باخت مرا
سواد اعظم اقليم عافيت بودم
خراب ساخت سواري به نيم تاخت مرا
من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق
که هرگز از خنکي آن هوا نساخت مرا
من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق
به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا
به دردمندي من کيست محتشم که الم
به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا