حرکت پیامبر و مسلمین برای عمره

تا این زمان پیروزی مسلمین در سریه‌های مختلف و غزوات مهمی چون بدر و خندق و شکست و هزیمت یهودان مدینه، روز به روز بر شوکت و عظمت مسلمین افزوده بود و باعث تثبیت نیروی اسلام در شبه‌جزیره شده بود. اما مکه همچنان تحت سیطرة مشرکین قرار داشت. پیامبر در این سال رؤیای صادقه ای دید که به مکه وارد شده است. در ماه ذی‌القعدة همین سال بود که پیامبر قصد عمره کرد. جمعی از انصار و مهاجرین را با خود همراه نمود و از اعراب اطراف که در حال شرک بودند نیز دعوت به همراهی نمود. اعراب در زمان شرک و بت‌پرستی نیز از آنجا که خانة کعبه را مقدس و ساختة دست ابراهیم خلیل می‌دانستند، اعمال خاصی را در آن انجام می‌دادند و حرمتی مخصوص برای آن قایل بودند گرچه اعمال عبادی آنان در کعبه انباشته از رسوم خرافی و بت پرستی شده بود. ممکن است دلیل دعوت از قبایل مشرک این باشد که پیامبر قصد داشته است به تبلیغ عملی و نشان دادن برنامه‌های عبادی و تربیتی اسلام به قبایل مشرک بپردازد.

هفتصد نفر یا به عباراتی دیگر هزار و چهارصد یا هزار و ششصد نفر با پیامبر همراه شدند. از امهات مؤمنین نیز، ام‌سلمه همراه بود.  برای آنکه همگان بفهمند که پیامبر در این ماه حرام قصد جنگ ندارد، همراهان از برداشتن هر گونه سلاحی جز شمشیری که مسافران در آن روز در هنگام سفر با خود همراه داشتند، منع شدند. آنان در محلی به نام «ذوالحلیفه» احرام بستند و هفتاد شتر برای قربانی همراه بردند.

ممانعت قریش از ورود مسلمین به مکه

نزدیکی عسفان، مردی خزاعی، که چون دیگر خزاعیان روابط نیکویی با مسلمین داشت، خدمت پیامبر رسید و گفت یا رسول‌الله قریش از حرکت شما به سمت مکه مطلع شده‌اند و برای مقابله بیرون شتافته‌اند و در «ذی طوی» جمع شده‌اند و به لات و عزی سوگند یاد کرده‌اند که نگذارند شما وارد مکه شوید. خالدبن ولید نیز با 200 تن از سپاه کفر تا کراع الغمیم در 30 میلی مکه پیش آمده است. لذا رسول خدا دستور تغییر مسیر داد. مردی از قبیلة «اسلم» راهنمایی قافله را بر عهده گرفت و پس از عبور از سنگلاخ و دره‌های سخت به فضایی وسیع و راهی هموار رسیدند. و تا «حدیبیه» پیش رفتند. ناگاه شتر پیامبر از حرکت بازماند. رسول خدا ایستادن یکبارة این شتر را امری الهی دانست و پی برد که در همان مکان باید فرودآیند. همگی در آنجا فرود آمدند و خیام برافراشتند. آنجا مکانی خشک و بی‌آب بود. پیامبر تیری را بدست یکی از اصحاب داد تا در ته چاه خشکی فرود برد ناگاه آب بسیار از آن جاری شد و همگی سیراب شدند.

قریش که از این تغییر مسیر آگاه شد، فردی به نام «بدیل الخزاعی» را به نزد آن حضرت فرستادند. رسول خدا به او فرمود که ما با کسی سر جنگ نداریم بلکه برای احترام کعبه به زیارت خانه خدا آمده‌ایم و بدیل نیز همین سخنان را به نزد قریش منتقل کرد، اما آنان نپذیرفتند و فریاد زدند و ناسزا گفتند و بدیل را متهم ساختند. بار دیگر «مکرزبن حفص» را فرستادند. او نیز بازگشت و سخنان بدیل را تکرار کرد. اما قریشیان اهمیت ندادند. بار سوم «حلیس بن علقمه» را که رئیس احابش(دسته‌ای از سیاهان) مکه بود فرستادند. چون حضرت متوجه او شد فرمود: «این مرد از کسانی است که پرستش خدا می‌کنند و نسبت به خانه خدا احترام قایلند. شتران قربانی را به سوی او بفرستید تا آنها را ببیند.» او از دور شترانی را دید که علامت قربانی در گردن آویخته داشتند از شدت گرسنگی پشم‌های یکدیگر را می‌خوردند. از همانجا و بدون اینکه به نزد رسول خدا بیاید، بازگشت و ماوقع را بازگو کرد. اما قریش سخنان او را نیز نپذیرفت. باز آنان «عروه بن مسعود الثقفی» را که خیرخواه قریش و از مهتران مکه و طایف بود، فرستادند. او چون وارد کاروان اسلام شد، از قدرت معنوی و محبوبیت رسول مکرم سخت متحیر و متنبه شده بود. وی پس از بازگشت به مکیان گفت: «ای مردم به خدا سوگند من به دربار و سرای قیصر و نجاشی رفته‌ام هیچ سلطانی را بدین عظمتی که محمد در میان پیروانش دارد، ندیده‌ام. اگر مویی از محاسن او بیفتد، آن را برای تبرک در نزد خود نگاه می‌دارند و چون دستور کاری دهد، در انجام آن بر همدیگر سبقت می‌گیرند و چون به سخن در آید همگی صدای خود را آهسته می کنند. لشگریانش خود را به سختی و خواری افکنند تا بر شما پیروز گردند. بنابراین سخنانش را بپذیرید و مانع زیارت او نشوید.» ولی قریشیان سخنان خیرخواهانه او را نیز نپذیرفتند.

پیامبر ابتدا «خراش بن امیه خزاعی» را به نمایندگی فرستاد، ولی عکرمه ابن ابی جهل شتری که خراش بر او سوار بود را پی کرد و می‌خواست او را نیز به قتل رساند. ولی او رها شد و به زحمت خود را به پیامبر رساند. رسول اکرم خواست عمربن الخطاب را روانه به سوی آنان کند، ولی او از ترس قریش خودداری کرد و عثمان بن عفان را که در مکه گرامی‌تر و محترم‌تر بود و خویشاوندان بیشتری در مکه داشت، برای این کار معرفی کرد. عثمان نیز متابعت امر رسول خدا نمود. عثمان گفتار رسول خدا را به قریشیان ابلاغ کرد. قریشیان سخنان او را نپذیرفتند. قریشیان فقط به عثمان اجازة زیارت خانه را دادند که او به پاس احترام پیامبر از این عمل خودداری کرد. عثمان نزد قریش مکانی والا داشت. آنها از بازگشت عثمان جلوگیری کردند و خواستند او را نزد خود نگه دارند همین امر باعث شد که شایعة‌ قتل  او انتشار یابد. لذا پیامبر اکرم مسلمین را به بیعت مجدد فرا خواند و زیر درختی که در آن منطقه بود، از همة آنان بیعت گرفت که تا سرحد امکان مقاومت کنند. مسلمین با پیامبر بیعت کردند. این بیعت را بیعت رضوان گویند، چرا که در آیات 18 سورة فتح راجع به آن چنین آمده است: « لقد رضی الله عن المؤمنین اذ یبایعونک تحت الشجره». (خدا از مؤمنان آن هنگام که در زیر درخت با تو بیعت کردند، خشنود شد.) و بنابر این آیه این بیعت مرضی خداوند قرار گرفت. پس از چندی معلوم شد که خبر قتل عثمان دروغ بوده است و قریش اجازة بازگشت او را داده اند. پیامبر چون او را بدید تکبیر گفت چرا که آزادی عثمان طلیعة صلحی بود که پیامبر اکرم، خواهان آن بود. عثمان به پیامبر گفت: مشکل قریش سوگندیست که یاد کرده‌اند.

انعقاد صلح حدیبیه

بار دیگر قریشیان «سهیل ‌بن عمرو بن عبدود» را با جمعی به نزد رسول خدا فرستادند تا با ایشان پیمان بندد و مسلمین را که بنا به بیعت رضوان آمادة بودند  با حفظ آرامش و در صورت مقاومت قریش، با جنگ و مبارزه وارد مکه شوند، به طریقی راضی کند و برگرداند. او به نزد پیامبر آمد و پس از مدتی مذاکره پیمان نامه‌ای که به صلح حدیبه شهرت یافت بین آنان امضا شد به مفاد زیر:

   «بسمک اللهم

محمد بن عبد الله بن عبدالمطلب و سهیل بن عمرو نمایندة قریش معاهده بستند که به موارد زیر عمل کنند:

1-                       از جنگیدن با یکدیگر خودداری کنند و یکدیگر را فریب ندهند. (مدت خودداری از جنگ به نوشتة اکثر مورخین 10 سال بوده است.)

2-                       عقیده به دین و مذهب آزاد باشد و هرکس که به هر مذهبی میل دارد، عمل کند و هر قبیله ای بخواهد با قریش یا با محمد پیمان بندد، آزاد است.

3-                       مسلمانان مکه در اظهار مذهب خود آزاد باشند و فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند.

4-                       محمد مجاز است که در سال آینده به مدت سه روز به مکه بیاید و همة قریش از آنجا خارج شوند، جز یک نفر که با محمد و یارانش در مکه خواهد ماند.

5-                       هرکس از قریش به مسلمین ملحق شود، باید او را به قریش برگردانند.

6-                       هر کس از مسلمین به طرف قریش رود، آنان حق دارند که او را برنگردانند.

7-                       قریش حق ندارند به دشمنان محمد کمک کنند و به آنها اسلحه و نفرات دهند.»

در همین موقع فرزند سهیل بن عمرو به نام «ابوجندل» که مدتی بود در مکه اسلام آورده بود و قریش او را زندانی کرده بود، از مکه فرار کرد و در حالیکه زنجیر در پایش بود، خدمت پیامبر رسید. سهیل چون او را دید به پیامبر گفت: «طبق همین قرارداد باید این را به من تحویل دهی تا به مکه ببرم.» حضرت نیز ابوجندل را دلداری و توصیه به صبر و شکیبایی کرد تا خداوند برای او و دیگر گرفتاران مثل او راه فرج و گشایش بگشاید و او را تحویل پدرش داد.

باید متذکر شد که پیامبر بنا بر مصالحی که در انعقاد این پیمان می‌دید و به دلیل آنکه این مصالحه، همانگونه که خواهیم دید، در نهایت شکست قریش و پیروزی برنامه‌های پیامبر را به همراه داشت، در هنگام نوشتن صلح‌نامه بسیار نرمش و ملایمت به کار برد. من جمله اینکه به درخواست سهیل بن عمرو «بسم الله الرحمن الرحیم» را تبدیل به «بسمک اللهم» کردند، چراکه او گفت: « من رحمن را نمی‌شناسم. آن طور که ما می‌نویسیم، بنویس.» همچنین به درخواست سهیل عنوان «رسول الله» از نام «محمد» در ابتدای پیمان برداشته شد. مسلمین از درخواست‌های سهیل دل‌نگران و ناراحت شدند. آیة 110 سورة اسراء چنین نازل آمد که« قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایاماً تدعوا فله الاسماء الحسنی». (بگو چه الله را بخوانید، چه رحمن را بخوانید، هرکدام را که بخوانید، نام‌های نیکو از اوست.)

همچنین بسیاری از مسلمین به بندهای 5و6 این قرار داد انتقاد داشتند. آنان به پیامبر اعتراض می‌کردند و بر سخن خود مصر بودند که این بندها نوعی حقارت و فروتنی در برابر قریش است. ولی فایده‌ و صلاحی که این دو بند برای مسلمین داشت، بعدها به طور علنی برای همگان آشکار شد و دانستند که رسول خدا به چه خاطر اقدام به پذیرش چنین پیمانی نمود. پیامبر در جواب معترضین ‌فرمود: «مسلمانی که از زیر پرچم اسلام به سوی شرک خارج شود، و محیط بت پرستی و آئین ضد انسانی را بر محیط اسلام و آئین خداپرستی ترجیح دهد، حاکی از این است که اسلام را قلباً نپذیرفته است و ایمان او بر پایة صحیح استوار نبوده است. و اگر ما پناهندگان قریش را تحویل می دهیم، از این نظر لست که اطمینان داریم خداوند وسیلة نجات آنان را فراهم می آورد.» این جملات پیامبر نشانگر اعتقاد و پایبندی ایشان به آزادی عقیده است و خنثی‌کنندة سخن مستشرقینی که پیشرفت اسلام را تنها در زیر سایة شمشیر می‌دانند.

پس چون پیامبر صلح را به پایان برد، به اصحاب فرمود: «برخیزید و قربانی‌های خود را بکشید و سرهایتان را بتراشید.» اما این فرمان از سوی برخی کاروانیان خسته که آرزو داشتند به مکه وارد شوند و مناسک  عمره را در همین سفر انجام دهند، اجابت نشد. پیامبر سه بار دستور را تکرار کرد. آنگاه برخاست و خود درحالیکه ردایش را از زیر بغل راست خود رد کرده بود و بر شانة چپ پیچیده بود، به قربانی کردن شتران مشغول شد. در این هنگام مسلمین که آن حضرت را دیدند، برای قربانی کردن و نحر هجوم آوردند، به‌طوریکه ام‌سلمه می‌گوید: «ترسیدم برخی باعث زحمت برخی دیگر شوند.»

سپس پیامبر وارد خیمه‌ای شد و سرش را تراشید. آنگاه از خیمه بیرون آمد و فرمود: « رحم الله المحلقین» (خداوند آنان را که سر می‌تراشند، رحمت کند.) دیگران در ادامة سخن پیامبر گفتند: «والمقصرین»( و همچنین آنان را که موی خود را کوتاه می‌کنند.)  پیامبر تا سه بار فرمود: « رحم الله المحلقین» و آنگاه فرمود: « والمقصرین» پرسیدند: « یا رسول الله چرا چنین گفتی؟» فرمود: « زیرا که ایشان (محلقین)هیچ شک نکردند و دلشان بر یقین بود.»

در راه بازگشت، سورة فتح بر پیامبر نازل شد. اولین آیة این سوره چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم انا فتحنا لک فتحاً مبیناً». (به نام خدای بخشایندة مهربان، ما بر تو پیروزی نمایانی را مقدر کرده‌ایم.) این صلح مقدمه‌ای شد بر فتوحات بعدی و مهمتر از همه مایة فتح قلوب اعراب و عجمیان به سمت اسلام. پیامبر اکرم پس از این صلح بود که بدون دل‌نگرانی از تحرکات و لشگرکشی‌های قریش، به تبلیغ گستردة تعالیم اسلام و مکاتبه با سران امپراطوری‌ها و ملوک سرزمین‌ها و دعوت آنان به توحید پرداخت. به طوریکه تا 2 سال پس از صلح حدیبیه، آمار مسلمین به دوازده هزار نفر رسید و فتح مکه، بدون جنگ و خونریزی ممکن شد.

ابوبکر در این باره می‌گوید: « هیچ فتحی در اسلام بزرگ تر از فتح حدیبیه نبوده‌است. ولی مردم در آن روز کوته‌فکر بودند و از آنچه میان محمد و پروردگارش بود، آگاه نبودند و همواره بندگان خدا عجله می کنند ولی خداوند مانند بندگان عجله نمی کند، تا اینکه امور آنچنانکه اراده فرموده‌است، انجام شوند. من در حجه‌الوداع که سهیل بن عمرو هم به حج آمده بود، او را دیدم که نزدیک کشتارگاه ایستاده و شتر قربانی خود را به نزد پیامبر آورد و آن حضرت به دست خود قربانی او را نحر کرد و موقعیکه پیامبر کسی را خواست تا سر او را بتراشند، دیدم که سهیل بن عمرو از موهای او برمی‌دارد و بر چشم خود می‌نهد و به یادآوردم که در روز صلح حدیبیه، حاضر نمی‌شد که در صلح‌نامه عنوان رسول الله برای پیامبر نوشته شود.»

لغو یکی از بندهای صلح حدیبیه

حتی چندی نگذشت که مادة مربوط به استرداد مسلمان‌شدگان قریش به قریش یعنی مادة 6 صلح‌نامه به اصرار قریشیان و خواهش آنان از پیامبر لغو شد، چرا که آورده‌اند فردی به نام «ابوبصیر» از مکه مسلمان شد و به نزد پیامبر آمد. دو نفر از مکه برای تحویل گرفتن او به مدینه آمدند و بنا به قرارداد او را همراه بردند. ابوبصیر در ذوالحلیفه یکی از آن را کشت و دیگری نیز فرار کرد. آنگاه ابوبصیر، خود را به مکانی به نام «العیص»، در سواحل دریای احمر، که بر سر راه کاروان‌های تجاری قریش بود، رساند. خبر او به گوش مسلمین مکه رسید. آنان نیز از مکه به سمت العیص فرار کردند و طولی نکشید که تعداد آنها به 70 نفر رسید و همین امر باعث در خطر افتادن کاروان‌های قریش شد، لذا به نزد پیامبر آمدند و ضمن درخواست لغو این مادة پیمان‌نامه از آن حضرت خواستند که مسلمان‌شدگان مکه، که به مدینه می‌آیند را در مدینه و در پناه خود نگه دارد. پیامبر نیز با این درخواست موافقت کرد.

از دیگر فواید این پیمان فراهم آوردن محیطی آرام و امن، بدون جنگ و خونریزی برای آشنایی همة اعراب با اسلام بود. با هر کسی که فکر و اندیشه‌ای در سر داشت چون دربارة اسلام صحبت می‌شد متمایل به اسلام می‌شد. چنانکه در فاصلة‌ این صلح بسیاری از بزرگان مشرکین که در عناد و جنگ با اسلام پیشقدم بودند چون «عمرو بن العاص» و سردار شرکی چون «خالد بن ولید» مسلمان شدند. این دو در اوایل سال هشتم هجرت به اسلام گرویدند. این صلح 22 ماه به طول انجامید و سپس با عهد شکنی مشرکین پایان یافت و به فتح آرام و بدون درگیری مکه منجر شد.

صلح حدیبیه و پس از آن عهدشکنی مشرکین چهرة صلح‌طلب اسلام را به نمایش گذاشت و آشکار کرد که عامل اصلی جنگ‌های لشگر اسلام با سپاه شرک، لجاجت و ستیزه‌جویی مشرکین بوده‌است.

هجرت زنان مسلمان مکه به مدینه

از وقایع پس از این صلح، مسلمان شدن عده‌ای از زنان مکی و هجرت آنان به مدینه بود. مطابق آیة 10 سورة ممتحنه پیامبر از بازگرداندن آنان نهی شد. پیامبر در این باره فرمودند: «مواد صلحنامه در مورد مردان است نه زنان به علاوه زن مسلمان بر شوهر کافر حرام است و اسلام با کفر در نکاح جمع نمی‌شود.» چراکه در عرف قریش، پیمان پیامبر با مشرکین، تنها شامل مردان بود. پس خارج دانستن زنان از این پیمان مطابق با عادات و اعتقادات یکی از طرفین قرارداد، که مشرکین مکه بودند، صورت گرفت.

دیگر وقایع سال ششم هجرت

هم در این سال گروهی از دوراندیشان قریش که پیشرفت اسلام آنان را به وحشت انداخته بود به خاک حبشه و دربار نجاشی رفتند تا در صورت تسلط پیامبر در شبه جزیره آسایش خود را در خاک حبشه فراهم کنند و در صورت شکست او به خانه‌های خود بازگردند. عمروبن العاص نیز همراه این دسته بود. آنان با سردی نجاشی روبرو شدند.

از دیگر وقایع اینسال ورود 10 تن از طایفه «بنی‌عبس» که قبیله‌ای کوچک و جنگجو بود به مدینه و اسلام آوردن آنها، کسوف آفتاب، قحطی و تنگی معاش و استسقاء نمودن آن حضرت و بارش باران، می‌باشد. برخی فرضیت حج را در این سال دانسته‌اند و برخی در سال‌های دیگر