به نام خدا
روز حساب و کتاب بود.مرد از ترس مجازات و رسیدگی به اعمالش بر خود می لرزید.خدا به او گفت:خب تو

به اندازه ده سال کار خوب داری.پس فقط ده سال میتوانی در بهشت بمانی وبعد از ان باید به جهنم بروی.مرد

گفت:ای خدای خوب ومهربان یعنی هیچ راه دیگری وجود ندارد؟خدا نگاهی به او کرد و گفت:چرا اگر تو در

این ده سال شب و روز مرا عبادت کنی و حتی برای یک لحظه از یاد من غافل نشوی تورا خواهم بخشید و او

را به بهشت وارد کرد.مرد از بدو ورود به بهشت سر به سجده نهاد و شروع به عبادت کرد و از ترس ورود

 به جهنم حتی نیم نگاهی به بهشت نینداخت مبادا از یاد خدا غافل شود.امشب دیگر شب اخر بود فردا او می

بایست به جهنم می رفت .سر به زیر افکند و در پیشگاه خدا گفت:ای خدای خوب و مهربان من در مدت این ده

سال لحظه ای از یاد تو غافل نشدم و دائما در حال عبادت تو بودم.خدا گفت:بله در تمام این مدت ناظر اعمالت

بودم اما بنده ی خوب من تو به اندازه ده سال کار بد داشتی و چون بقیه عمرت را صرف من کرده بودی نمی

خواستم تو را به جهنم بفرستم.به همین خاطر تو را ده سال در بهشت با یاد جهنم نگاه داشتم و این از هر عذابی

برایت سخت تر و سنگین تر بود.تو ده سال در بهشت بودی اما از ترس رفتن به جهنم جرات انجام کوچکترین

کار بدی را نداشتی.بدان که اگر در دنیا نیز چنین بودی تو را بدون لحظه ای تردید به بهشت وارد می ساختم

و سپس به او لبخند زد واو را به بهشت  وارد کرد و گفت:لذت ببر بنده خوبم!لذت ببر!اما مرد نتوانست حتی کلمه

ای برای تشکر از خدا پیدا کند و تنها دو قطره اشکی را که مثل دو حلقه سبز معصوم در چشمانش حلقه زده

بودند را به پیشگاه خدا تقدیم کرد.