سرآمد اقران گرديد. اعتمادالسلطنه در کتاب مطلع الشمس براي معرفي وي چنين گويد: «سيد المجتهدين الحاج ميرزا حبيب اللّه از جمله علماء و اجله فقهاست . خطه مشهد مقدس بلکه مملکت خراسان را ميشايد که بوجود مبارک ببالد. امروز رونق افادات و تدريس در مشهد مطهر و ارض اقدس به ذات فائض البرکات اين بزرگوار منوط است . در جامع گوهرشادآغا به امامت جماعت ميپردازد». مرحوم حبيب از اوان جواني در اثر تحصيل علوم و مطالعه بسيار ومصاحبت با دانشمندان و فضلاء عصر خود صاحب ملکات فاضله شد و در عالم عرفان وقوفي تام يافت که اين خود موجب شد سبک و روشي ممتاز خالي از ريب و ريا پيشه خودسازد. يکي از شاگردان وي نوشته است : آثار صفا و صداقت و اصالت ذاتي از قيافه و سيماش ظاهر و هويدا بوده مناعت طبع و عزت نفسي عجيب داشت . سيدحسن مشکان طبسي که درک فيض محضر وي را کرده در مجله دبستان چنين نوشته است : «زبان عاديش زبان ادبي فصيح و خالي از هرگونه آهنگهاي مخصوص بلاد. غالباً در اثناي سخن اشعار نخبه اساتيد را بطوري مي آورد که شنونده گمان ميکرد آن شعر هم جزء صحبت است . غالباً در منبر دو ساعت سخن بيش ميکرد در صورتي که مستمعين تصور نيم ساعت ميکردند. شعر بسيار گفته ولي در تدوينش توجهي نشده ولي همان مقداري که باقي مانده معلوم ميدارد طبع و قريحه شعري او در درجه عالي بوده . اشعارش غالباً ناشي از حال و داراي سياقهاي مختلف است که برحسب اقتضاي حال پيش آمده و در غالب آنها اثري است که در اثر بسياري اشعار اساتيد نيست .». با اينکه اوضاع و احوال زندگاني و شئون حبيب اقتضا داشت ، در ناز و نعمت فراوان زندگي کند و خود را با کبکبه و جلال در ميان اقران نشان دهد، همواره راه رياضت را مي پيموده و براي کسب کمالات صوري و معنوي به تزکيه نفس و تهذيب اخلاق ميپرداخت تا حدي که ميتوان گفت در عين اينکه در ميان جامعه بسرميبرد افکارش به عالم ديگري بستگي داشت . مردم پيوسته او را در خود فرورفته ميديدند. اکثر اوقات را در دامنه کوه شانديز و اَبَردِه و زُشک دور از مردم زندگي ميکرد و به حل مشکلات و معماي زندگي ميپرداخت . از مردمان ظاهرفريب زهدفروش سخت بيزاري مي جست و وجود زهدفروشان و عالم نمايان دروغي را موجب نکبت و زوال جامعه ميدانست . افکاري بسيار روشن داشت که با شرائط زمان و مکان بهيچ وجه وفق نميداد، معهذا براي هدايت و تعليم مردم و روشن شدن افکار با وجود معاندين بسيار از بذل مساعي خودداري نميکرد. از جهل و ناداني مردم واز اين که در عصري زندگي ميکند که توده مردم با خرافات و موهومات سروکار دارند اندوه بسيار ميخورد و رنج ميکشيد. با اينکه قرضهاي کمرشکن داشت از بذل موجودي خود براي رفاه حال آبروداران و عيال مندان مضايقت نميورزيد. ديوان اشعارش شهادت ميدهد که داراي ذوق و هوشي فوقالعاده بود. افکار بلندش را در اشعاري که سروده ميتوان جستجو کرد و بطرز تفکر و قوه خلاقه اين مرد نادرالوجود پي برد. وي در علم کلام و حکمت و فقه و اصول در سايه تعليم حاج ميرزا نصراللّه و استفاده کاملي که در موقع مراجعت از مکه از محاضر ميرزاي رشتي ، ميرزاي شيرازي ، و فاضل دربندي برده بود رجحان و برتري خود را در مقابل همگنان ممتاز و مسلم ساخته بود،زبان فرانسه را نيز پس از مراجعت از مکه نزد حاج سياح محلاتي که مدتي در مشهد رحل اقامت افکنده بود آموخت . بعضي از کتب درسي فرانسه که با خط خود در حاشيه آن يادداشتهائي بوده هنوز موجود و نزد يکي از وراث است که من خود ديده ام . مردم خراسان در درک محراب و منبرش همواره به يکديگر سبقت ميگرفتند تا از نصايح حکيمانه و سخنان عارفانه وي حظي وافر برند. آنچنان محبت خود را در دل مردم عصر خود جاي داده بود که نظير نداشت . رفته رفته حسادت حاسدين رو بشدت گذاشت و وجود وي را باعث کسادي بازار خود ديدند و طرفدارانش به حمايت وي برخاستند و عاقبت الامر کار بجائي رسيد که در اواخر عمر همواره از شهر گريزان بود و براي راز و نيازخود اکثر اوقات را در خارج شهر ميگذراند. سرانجام در تاريخ 27 شعبان يک 1327 ه' . ق. درگذشت و در حرم مطهر حضرت رضا در بالاي صفه شاه طهماسبي به خاک سپرده شد. (تلخيص از سخنراني محمد شهيد نورائي در مشهد):
سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه را
تا ببندم زين فسون پاي دل ديوانه را
سبحه صد دانه چون کار مرا آسان نکرد
کردبايد جستجو آن گوهر يک دانه را
سخت و سست و ناتوان گشتم مگر نيرو دهد
قوت بازوي مردان همت مردانه را
برفروز از مي چراغي من ز مسجد نيمه شب
آمدم بيرون و گم کردم ره ميخانه را
ساقي از درد قدح ما را نصيبي بخش نيز
چون رسد نوبت بپايان گردش پيمانه را
ما گدايان را طفيل خويش از اين خوان کرم
قسمتي ده ميشناسي گر تو صاحبخانه را
کعبه را بتخانه کردم من ، تو اي دست خدا
آستيني برفشان و کعبه کن بتخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دايه نيز
در زمان کودکي بشنيدم اين افسانه را.