هیچکس او را دوست نداشت . اما من که داشتم.  همه فکر می کردند که من دیوانه ام . یا شاید موجودی غیر از انسانم. اما من از اعماق قلبم به او عشق می ورزیدم. فکر می کردم که او روزی شاید به من... نه به ما ... کمک کند. او ظاهری خشن داشت. اما من که میدانستم او می خواهد به ما کمکی هر چند اندک کند. شاید هم میخواست ما را از دست چنگال آن خانه ی قدیمی نجات دهد. او هر روز یک انسان را نجات می داد. بعضی را هم می کشت. گفتم که خشن بود. اما به من رحم داشت. این را دلم  می گفت. به كلي عاشقش شده بودم . عاشق عظمتش .عاشق اينكه از چه چيز كوچكي درست شده بود اما خودش چه بود. عاشق اينكه از يك سرما خوردگي كوچولو درست شده بود. همان سرما خوردگي كه هيچكس از آن ترسي نداشت.وحالا از ترس آن كه از او دور باشند مدرسه ها(همان خانه هاي قديمي ترسناك) را تعطيل كرده بودند. اين كمك او بود كه ما را نجات داد . آررررررررررررررررررررررره! من عاشق آنفلونزا بودم!