باید می رفتم
مروزم يه روز ديگه از روزاي خداس كه دلم بي تابه...بي
تاب بي تاب... آخه امروزم چشاش به در خشك شد و بازم اوني كه بايد بياد
نيومد... امروز انتظارم يه رنگ ديگه داشت آخه دوباره تو كوچه آشنايي قديمي
منتظر شدم شايد بياد... شايد ... دلم از غصه داره مي تركه... آخه بازم
نيومد... دلم و خوش كرده بودم به روزايي كه تو كوچه پس كوچه هاي عاشقي
ديروز قدم مي زنم و واسه يه بار ديگه نگام مهمون نگاهي مي شه كه از نگام
بيزاره... بيزاره چون فهميده كه نگاهم نگرانشه چون فهميده كه واسه اون
باروني مي شه... و هزار تا چون ديگه ...
امروز هر جا رو كه نگاه مي كردم يادش مي كردم، هرجا يه خاطره، خاطراتي كه فقط و فقط خودم ساختمشون، تو ذهنم، اون هيچ كاره بود، هيچ كاره هيچ كاره، چقدر بده تو كوچه هايي قدم زدن كه لحظه لحظه اش خاطره است، خاطره تنها بي اون، فقط نگاه و بازم نگاه و ديگه هيچي... كاش بيايي!!!
نمي دونم تا كي قراره نگام منتظر بمونه، منتظر نگاهي كه حتي يه لحظه هم نگران نگاهم نبوده... نگران نگاهي كه خيلي وقته نگرانشه، كاش يه جوري حرف دلم مهمون نگاهت مي شد حتي اگه واسه چندلحظه...
دلم واست تنگ شده، اين بار از ته دلم از خدا خواستم كه فقط يه بار ديگه ، آخه امروز بدجور دلم شكست و بدجور هواي دلم ابري شد، يعني مي شه يه بار ديگه خدايا...
كنار بركه ی دلم نشستم و نیامدی
دوباره در سكوت خود شكستم و نیامدی
سوال كردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را
سكوت كرد و در سكوت شكستم و نیامدی...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۰۱ ساعت ۴:۵۴ ب.ظ توسط ,fatheme,hoda,yasaman, niloofar,niloofar
|